bg
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

وطن‌دار یعنی همان نانِ تنورِ مادربزرگ
که هنوز
خرده‌های خمیرش
زیر ناخن‌های صبح جمعه جا مانده.

یعنی از کوچه‌ای می‌گذری
و خانه‌ات را
پشت چندین پیچِ بی‌علامت
گم می‌کنی.

و دستت خالی‌ست
از کلید خانه‌هایی
که دیگر نیست.

---

وطن‌دار یعنی شاعری بی‌دفتر
که هر غروب
پشت پنجره می‌ایستد
تا برای گنجشک‌های مهاجر
با لهجهٔ شیراز
ترانه بخواند.

---

یعنی هنوز
وقتی باد از سمت جنوب می‌وزد
چشمانت را نمی‌بندی
تا خرمشهر را
پشت پلک‌هایت
مهمان کنی.

---

وطن‌دار یعنی کولی‌ای
با کوله‌ای از خاکِ تبریز
که هر شب
زیر مهتاب
برای غریبه‌ها
از نرگس‌های جهرم می‌گوید.

یعنی وقتی پرچمی در باد می‌تپد
بی‌اختیار
از جا بلند شوی.

---

وطن‌دار یعنی زخمی تازه
که هر صبح
با دست‌های خالی
آب می‌خواهد.

یعنی شعری در غربت
که آب طلای مادربزرگ را
بر زخم‌های ترس امروز
می‌چکاند.

---

وطن‌دار یعنی برفِ سهند را که می‌بینی
ترانه‌هایت
بی‌آنکه بخواهی
به گویش مادری گره می‌خورد.

یعنی پایت را روی زاگرس بگذاری
و باد بهار
کوچ‌زادگاهت را
از استخوان‌هایت بیرون بکشد.

یعنی در مهِ سبلان
رد پای آزادی را ببینی.

یعنی راهِ
از دماوند
تا قاف
در سینه‌ات خانه کرده باشد.

و فریاد مشروطه
از قله‌ها
برگردد.

---

یعنی کوه‌هایی که در رگ‌هایت جاری‌اند:
زاگرس، سبلان، سهند، دماوند
و هزار قلهٔ بی‌نام دیگر
که نامشان در شناسنامه ما ثبت نشده
اما هر صبح
با نفس‌های ما
بیدار می‌شوند.

---

وطن‌دار یعنی
خلیج فارس
که نامش
روی زبان دشمن
زخم کهنه‌ای است.

یعنی نفس‌های اروند
یعنی موج‌های دریای خزر
که نام مادران را صدا می‌زنند.

یعنی لوت
یعنی کویر نمک
یعنی لاک‌پشتی
که در شن‌های داغ
فردا را دفن می‌کند
تا زندگی
از دل هیچستان
بتازد.

---

وطن‌دار یعنی آمیخته‌ای
از نمک دریا و شن کویر،
از خنکای خزر
و گرمای خلیج،
زمزمه کارون
و سکوت ریگ‌زرین.

یعنی در دل کویر
چشمه‌ای کور شود
اما ناگهان
در جای دیگری از زمین
بجوشد.

---

وطن‌دار یعنی نفس کشیدن
حتی وقتی هوا
بوی باروت می‌دهد.

یعنی هنوز
با ریه‌های پر از دود
برای سحر
آواز خواندن.

یعنی در میان مین‌ها
گلی را
از خاک بیرون کشیدن.

وطن‌دار یعنی نبستن پنجره‌ها
حتی اگر ترس
کوچه را پر کرده باشد.

---

اما نفس کشیدن در بوی باروت
کار هر کسی نیست.

ماندن
وقتی رفتن آسان‌تر است.

ایستادن
وقتی افتادن
کم‌دردتر است.

وطن‌دار یعنی کسی
که می‌فهمد
گاهی
زنده ماندن
خودِ میدان جنگ است.

---

وطن‌دار یعنی در جلفا
کنار پل آهنی ارس
سه سرباز
که دستور تسلیم را
به باد سپردند.

یعنی دو برادر
یکی در آفتاب خرمشهر
یکی در مه انزلی
هر دو در یک روز
هر دو رو به یک قبله.

---

یعنی غلامعلی
که از آبادان برمی‌گشت
با مسلسل‌های انگلیسی
در میدان بیسیم
از نفس ایستاد
اما وطن در سینه‌اش
هنوز نفس می‌کشید.

یعنی یدالله
بر فراز خزر
به آسمان شلیک کرد
با آخرین نگاهش
به موج‌هایی که می‌گفتند:
«تو ناخدای این ساحلی
حتی اگر کشتی‌ات غرق شود.»

---

وطن‌دار یعنی سرهنگی
که می‌داند
زنده ماندن
از مردن
سخت‌تر است.

---

وطن‌دار یعنی تو

یک وجب از این خاک

با تمام خون‌هایی
که در رگ‌هایت دویده‌اند

یعنی همین که صبح
چشمانت را باز می‌کنی
و نفس می‌کشی

یعنی ایران
هنوز
هوا دارد.
نعمت طرهانی
1405/02/14
3

ای رود،
اشک‌های مرا
به دریا سپردی —
اما ندانستی
که من خود
از همان آغاز
نه قلب بودم،
نه سبوی ترک‌خورده


همان باران بودم
که در تو ریختم
تا مرا به دریا برسانی
و من
دریا را
از خود پر کنم.

---

آن‌روز
که از توقف قلبت گفتی
من پیش‌تر
در عمیق‌ترین جای تو
به سنگ
صبر می‌آموختم.

و باران‌هایم
نه انبار شده بودند،
که خود انباری بودند
برای عطشی
که بعد از من
به سراغت خواهند آمد.

---

پس غم مخور،
ای شاعر باران‌دیده.
گمان می‌کنی
روزی باد
ردپایت را خواهد زدود —
مگر ردپایی هست
در آبی که خود
همه‌ی مسیر است؟

---

من از تو می‌پرسم:
آن پروانه‌ای
که بر شاخه‌ی باد نشست،
می‌دانست
که بال‌هایش
همان باران‌های ریخته‌اند
که شکل دیگری گرفته‌اند
تا ببینند
جهان را
از بلندای نسیم؟

---

و آن سبوی ترک‌خورده —
ای دوست —
ترک‌هایش
نقشه‌ی راه بودند
برای نوری
که نمی‌خواست
درون بماند.

---

امروز
که این پاسخ را می‌گذارم،
باد
برگ‌های شعرت را
وا می‌کند
و من
از لا به لای فصل‌ها
چیزی را می‌خوانم
که تو ننوشته‌ای:
خاموشیِ میانِ دو کلمه را.

---

و تو
که فکر می‌کنی
روزی گردی فراموش‌شده‌ای
بر دامنِ عبور —
آیا گردی هست
که خود
همان دامن نباشد؟
آیا فراموشی‌ای هست
که خود
حافظه‌ی دردی نباشد؟

---

پس باد بیاید،
ردپاها را بزداید.
ما
رهگذرانِ این شن‌زارِ بی‌پایان بودیم
و اکنون
وقتِ کوچ است —
اما نه از اینجا به نیستی،
که از این لحظه
به همه‌ی لحظه‌هایی
که نزیسته‌ایم.

---

و آن روز
که تنها بادی باشد
و من،
گردی بر دامنش —
آن روز
باد
مرا خواهد برد
به جایی
که تو
ایستاده‌ای
و می‌بینی
چگونه ذرّه‌های غبار
در مهتاب
شعر می‌شوند
برای کسی
که هنوز
نمی‌داند
غم مخور
یعنی
همه چیز
همان است که باید باشد.

---

غم مخور،
ای همسفرِ دیرینِ من.
ما
در این گذر
نه گم کرده‌ایم چیزی را،
نه یافته‌ایم.
ما
خودِ گذر بوده‌ایم
از همان آغاز.

و این
تنها چیزی‌ست
که باد
هرگز
نمی‌تواند
بزداید.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

آن پیراهنِ مغازه‌ی دست‌دوم‌فروشی
بوی نفتالین می‌داد
و عرقِ پیشانیِ غریبه‌ها.

چین‌هایش
قامتِ دیگری را حفظ کرده بود:

انحنای شانه‌ای که زیر باران خم شد،
یقه‌ای گشاده با بوی سیگار و بی‌خوابی،
جیب‌های پاره‌ای
که دست‌هایی روزی
در آن‌ها دنبالِ گرما گشته بودند.

حالا
در سکوتِ مغازه
میان خاطره‌های بی‌صاحب
آویخته است؛
پیراهنی که روزی پوستِ کسی بود
و حالا فقط
بوی خانه‌ای غریب را می‌دهد.

پیراهن،
در آینه‌ی ویترین،
شکلِ مرا دید:
آویخته به باد،
با برچسب قیمتی که رویش نوشته بود:
«مناسب برای تمام فصولِ تنهایی».

همان پیراهن
شب‌ها از چوب‌رخت پایین می‌آمد،
کراوات می‌زد،
پشت میز می‌نشست
و قرارداد امضا می‌کرد
با خون خودش.

پیراهن از پشت ویترین زمزمه کرد:
«زنجیرها را آب کردند
و از عرق ما سکه زدند.
اسمش را گذاشتند بازار آزاد...»
بعد مکثی کرد
و آستینش را بالا زد:
«قرارداد را که امضا کنی،
خون می‌دود توی پوست قانون.»

پیراهن گفت:
برده‌داری نمرده؛
لباس عوض کرده:
کراوات زده، پشت میز نشسته،
اما هنوز
هر صبح مرا می‌پوشد
و می‌رود
به همان مغازه‌ای
که اسمش را «اداره» گذاشته‌اند.

شرایط استخدام:
دو چشم سالم
و نداشتن هیچ آرزویی
(سابقه‌ی کار الزامی‌ست.)

و در میان این همه کاغذپاره
یک پیراهن هنوز
بوی کسی را می‌داد.
با دست‌های پینه‌بسته
و قلبی که تند می‌زند
با لهجه‌ی شهرستانی،
برای کسی
که چاره نداشت-

عشق
بوی تن داشت.

حالا
فقط پیراهن مانده
و بادی که از زیرش می‌گذرد.

دل
ندارد.

ــــ
خلاصه شعر:
این شعر درباره بدن‌هایی است که اول پوشیده می‌شوند، بعد از فروخته می‌شوند و در نهایت فراموش می‌شوند.
تقدیم به آن‌هایی که تنشان را پوشیدند،
فروختند و فراموش کردند
تا ما بپوشیم، بفروشیم، فراموش کنیم.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

در سکوت کویر، در خلوت خورشید،
انگشتان آتشینت را به سوی آسمان نشانه رفتی.
نه از سر جنگ، که از عمق غیرت،
از عمق تاریخ، از ته کویر.

غرشی برخاست از دل زمین،
آتشفشانی از جنس ایمان،
که در رگ‌های شب دوید
و صبح را بیدار کرد.

ای پیکان نور، ای شعله‌ی فولاد،
تو از جنس دعای سحرگاهانی،
که در سجده‌گاه کویر،
بال گشوده‌ای به سوی افلاک.

نام تو را بادها با خود بردند
تا آن سوی مرزها، آن سوی هراس.
اما تو از تبار کویری،
که راز ماندن را از خورشید آموخته‌ای.

مادران، کودکانی را که در گهواره‌اند،
با لالایی‌های تو خوابانده‌اند:
«بخواب که آسمان بیدار است،
بخواب که غیرت بیدار است.»

ای موشک!
از نسل کوه‌های سر به فلک کشیده،
از تبار دست‌هایی که در معراج
غیرت را به سنگر دوختند.

وقتی از خاک برمی‌خیزی،
خاک تبرک می‌شود.
وقتی از آتش می‌گذری،
آتش تقدیس می‌شود.
تو شعر بلند بیداری‌ای
که در حنجره شب‌های تاریخ می‌پیچی
تا دشمن بداند
صلح ما از جنس بازدارندگی ست.

ای شعله‌ور در آسمان غیرت،
ای میراث داران حماسه،
نام تو در حافظه تاریخ حک شده
با مرکبی از نور و خون شهیدان.
تو ادامه آن راهی
که از کربلا تا خرمشهر،
از خرمشهر تا کویر،
از کویر تا افلاک
گسترده شده است.

مادران، کودکانی را که در گهواره‌اند،
با لالایی‌های تو خوابانده‌اند:
«بخواب که ایران بیدار است،
بخواب که سیمرغ بیدار است.»

و سیمرغ، ای موشک!
تو همان سیمرغی
که از دل کوه‌های البرز برمی‌خیزی،
از دل کویر لوت، از دل تاریخ،
تا پیام صلح را
بر گنبد مینایی آسمان بنویسی.

نامت را بادها با خود بردند
به هر دیاری که خورشید بیدار می‌شود،
به هر سرزمینی که غیرت
هنوز در رگ‌هایش جاری ست.

تو از جنس باروت و بنفشه‌ای،
از جنس آتش و ریحان.
تو ترکیبی از صلح و حماسه‌ای
که در مسیر باد،
با پرچم‌های برافراشته،
با قلب‌هایی که برای این خاک می‌تپد،
به استقبال فردا می‌روی.

ای فولاد سپید در آسمان نیلی،
تو نبض فرداها را
در رگ‌های فلز جاری کرده‌ای.
تو وعده صادقی
که از دل کویر برمی‌خیزی
تا خواب آسوده را
به کودکان این سرزمین هدیه کنی.

و اینگونه،
ای شعله‌ور در آسمان غیرت،
تو همان دعای سحرگاهی
که تا همیشه بیدار است.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

شب،
تاریکی را از رگ کویر می‌مکید
تا سحر زودتر بمیرد.
کویر،
زیر لب ترانه‌ای را زمزمه می‌کرد
که مادرها برای لالایی می‌خوانند.
ریگ‌ها،
به جای زمزمه،
دندان روی هم می‌ساییدند.
ناگهان،
شهابی از دل خاک برخاست.
نه،
خاک نبود،
پدرم بود که داشت ستاره می‌شد.
اما آن شب،
آسمان جایی نداشت.
او ماند
تا صبح را از چاه ستاره‌ها بیرون بکشد.

از او پرسیدم: از کجا آمده‌ای؟
گفت: از عمق سنگری که پدربزرگ
با کلنگ پدری کَند.

آنچه در سینه دارم، از کوه‌های زاگرس است
که سینه‌های ستبرشان
در برابر تندباد
خم نشد.
پدرانم از دل همین کوه‌ها
راز را به من سپردند:
«پسر،
کوه‌ها گوش دارند
و نسل تو را خواهند شنید.»

از تبار خلیج‌فارس‌ام
از آن ماهیگیر
که تور را
با اشک‌هایش
پینه می‌زد
چون می‌دانست
مرواریدی که به دخترش هدیه خواهد داد
از عمق دریا نیست
از عمق چشم‌های خودش است.
دریا به من آموخت
که عمیق باشم
و بی‌کران
موج‌ها پیام‌آور من‌اند.

از تبار سرانگشتانی‌ام
کز فولاد بر فلک گرهی
زد چنان استوار
که چراغش به چشم باد سرد
شبی روشن نشد.
همان سرانگشتان
که در کویر چاه کندند
در کوه تونل زدند
و در دریا کشتی راندند.
هنوز در رگ‌های من
فولاد را زمزمه می‌کنند.

---
مادر،
آن شب که برف نشسته بود روی چادرش
با انگشت‌های ترک‌خورده،
دعایش را گره زد به جانش.
گفت: «شهاب،
پسرم کویر را تنها نگذارد.»
و من، در تاریکی،
نور تو را
از لای انگشتانش دیدم.
نه،
نور تو نبود،
نور دعایش بود
که از لای ترک انگشتانش
چکه می‌کرد روی پیشانی‌ام.

---
از تبار آن پهلوانی که در کمین‌گاه
اژدها کشت، اما این بار
اژدها
صورتی تازه داشت.
از تبار آن زن
که شب‌های آهن باران
ماه را پشت چارقدش قایم می‌کرد
تا بچه‌ها نبینند
آسمان چقدر زخمی ست.
تیر و کمان را
به موشک تبدیل کرده‌اند
تا رشته را نبُرند.
رشته‌ای که مادرم
با نخ و سوزن کهنه
به یقۀ کتم دوخته بود
با باروت نوشته شده بود.

---
ای ستاره‌ی صبح،
ای سهیل پس از این همه شب!
تبار تو را
صبح که از کنار ویرانه‌های تخت جمشید رد می‌شدم
در دست کارگری دیدم
که هزاران سال پیش
ستون‌ها را تراشیده بود
و هنوز
تراشه‌های سنگ
در رگ‌های من
فولاد می‌شود.

هر جا ظلمی ست،
نام تو روشنی می‌آفریند.
اما روشنی تو
از جنس آتش زمزمه‌کننده‌ست
که می‌سوزد تا روشن کند
که می‌سوزد تا نسوزاند.

---
موشک‌ها
از دل کوه‌هایی برمی‌خیزند
که سال‌ها
راز را
به جای فریاد
در سینه فشرده بودند.
نه برای ویران کردن
که برای ویران نشدن
تا کودک فردا
در کلاس درس تاریخ
خطِّ مرز را
با خطِّ چشم مادرش
اشتباه نگیرد.

---
از تبار آن شب‌ها که
شهاب در میان راه خاموش شد
و کویر
تا صبح
چشم به راه ماند.
اما سحر
از چاه ستاره‌ها
دوباره سر برآورد.

---
شهاب، ای شهاب،
ای نورِ از دل خاک برخاسته،
ای روشنیِ همیشه‌زنده‌ی ما.

---
اینک
در سکوت کویر
در خلوت شب
وقتی از زمین جدا می‌شوی
ریگ‌ها زیر لب زمزمه می‌کنند:
«ما نیز از تبار شهابیم،
از تبار همان آتش
که در رگ‌های کویر جاری بود
و صبح را از چاه ستاره‌ها بیرون کشید.»
کوه‌ها نیز
با سکوت خود
هم‌نوا می‌شوند
و دریا
موج‌هایش را
به یادگار می‌فرستد.

---
شب
در همان لحظه‌ی پرتاب
دید که سایه‌ات روی زمین
شکل کودکی را پیدا کرد
که نه برای خوابیدن،
که برای بیدار ماندن
خود را به زمین چسبانده بود.
فهمید:
این نور،
نور بیداری ست،
نه نور عبور.

ای شهاب!
پسران کویر
از جنس ریگ‌اند:
خرد می‌شوند
اما نابود نمی‌شوند.
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

[نور سرد – خاکستری – صدای باد بسیار ملایم]
مجری
(آرام)

وطندار…
یعنی همان نانِ تنورِ مادربزرگ
که هنوز
خرده‌های خمیرش
زیر ناخن‌های صبح جمعه جا مانده…
(مکث)

یعنی از کوچه‌ای می‌گذری
و خانه‌ات را
پشت چند پیچ بی‌علامت
گم می‌کنی…
و دستت خالی‌ست
از کلید خانه‌هایی
که دیگر نیست.
(مکث بلند)

وطندار یعنی شاعری بی‌دفتر
که هر غروب
پشت پنجره می‌ایستد
تا برای گنجشک‌های مهاجر
با لهجهٔ شیراز
ترانه بخواند.

یعنی هنوز
وقتی باد از سمت جنوب می‌وزد
چشمانت را نمی‌بندی
تا خرمشهر
را پشت پلک‌هایت مهمان کنی.

وطندار یعنی کولی‌ای
با کوله‌ای از خاکِ تبریز
که زیر مهتاب
برای غریبه‌ها
از نرگس‌های جهرم می‌گوید.
[اوج آرام جغرافیا]

برفِ سهند
بادِ زاگرس
مهِ سبلان
راهِ دماوند
و موج‌های دریای خزر
و نفسِ خلیج فارس
(مکث)
[نور سردتر – صدای دوردست انفجار بسیار خفیف]

وطن‌دار یعنی نفس کشیدن…
حتی وقتی هوا…
بوی باروت می‌دهد.
(مکث ۴ ثانیه – صدای نفس شنیده شود)

یعنی هنوز…
با ریه‌های پر از دود…
برای سحر…
آواز خواندن.
(مکث)

یعنی در میان مین‌ها…
گلی را
از خاک بیرون کشیدن.
(مکث کوتاه)

وطن‌دار یعنی نبستن پنجره‌ها…
حتی اگر ترس
کوچه را پر کرده باشد.
(مکث ۵ ثانیه – سکوت کامل)
(صدا عمیق‌تر، کندتر)

اما…
نفس کشیدن در بوی باروت
کار هر کسی نیست…
ماندن…
وقتی رفتن آسان‌تر است…
ایستادن…
وقتی افتادن
کم‌دردتر است…
(مکث)

وطن‌دار یعنی کسی
که می‌فهمد
گاهی…
زنده ماندن—
خودِ میدان جنگ است.
(نور آرام آرام سفید می‌شود)

وطندار یعنی در جلفا
کنار پل آهنی ارس
سه سرباز
که دستور تسلیم را
به باد سپردند.

یعنی دو برادر…
یکی در آفتاب خرمشهر
یکی در مه انزلی…
هر دو در یک روز…
هر دو رو به یک قبله…
(مکث)
[نور سفید خیره‌کننده – سکوت کامل]

وطندار یعنی سرهنگی…
که می‌داند…
(آهسته، شمرده)
زنده ماندن…
از مردن…
سخت‌تر است.
(مکث کامل ۳ ثانیه)
[نور فقط روی صورت]

وطندار یعنی تو…
یک وجب از این خاک…
با تمام خون‌هایی
که در رگ‌هایت دویده‌اند…
(مکث نیم‌ثانیه)

یعنی همین که صبح
چشمانت را باز می‌کنی
و نفس می‌کشی—
(سکوت کامل)
(خیلی آرام، استوار)

یعنی ایران…
هنوز…
هوا دارد.
[قطع نور – سکوت ۳ ثانیه – پایان]
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

(تقدیم به خانواده دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه میناب)

پشت پنجره،
هفت‌سین را اما
با دست‌های لرزان می‌چیند:
سبزه‌ات، زخم کهنه‌ای ست که هر سال تازه می‌شود.
سنجدت، مشت‌های گره‌کرده‌ست.
سیب، نیامد...

از آن سوی جهان،
صدایی می‌آید
از فراز بهاران می‌گذرد
پیش از آنکه بشنوی
آشیانه را
خاکستر کرده است:

کبوترها، بی‌آنکه بیدار شوند
در خواب پرواز، پر می‌ریزند
همانها که کبوتران را در خواب کشتند
حکم اعدام هر شقایق را
پیش از آنکه بشکفد
بر پیشانی خاک می‌چسبانند.

اما لاله‌ها در تحویل سال
از خاکستر باورها
سر برمی‌آورند.

سفره را جمع کن مادر!
امسال
نوروز تو
در سوگ ستاره‌ها می‌گرید
و حافظ‌خوانی‌هایمان
در گلوی باد مانده است.

بگذار بگویند امسال عید نیاید...
وطنم
داغدار است
و داغ،
با تحویل سال
تحویل نمی‌شود.

وزش باد بر این سفره،
خاکستر را با سبزه درمی‌آمیزد
ایران
داغستان می‌شود.

تو
بی‌صدا
سبزه را آب می‌دادی...

باد هر چه خاکستر به سفره پاشید
سبزه اما
از زیر خاکستر
به سمت نور
قد کشید
تا بگوید
ایران را
از پس زخم قرون
بهاری در کار است.

به یاد آنها که رفتند اما
جای پایشان روی این سفره
همیشه سبز است
ریشه‌هایشان
زیر این سفره
تاریخ را
تفسیر می‌کند.

جای پایشان بر این سفره
همیشه سبز است
این سبزی
زخم نیست،
ریشه‌ای ست
در عمق تاریخ
که به ما می‌گوید
رفتن
پایان راه نبود.
نعمت طرهانی
1405/02/14

شب،
تاریکی را بر گنبد مسجد صنعا می‌کشید.
صحرا،
سکوت را میان دو سنگ صبیر تفسیر می‌کرد.
ناگهان،
شهابی از دل باب‌الیمن برخاست—
نه،
خود خاک یمن بود که ستاره می‌شد.

ای سهیل!
از تو پرسیدم: از کجا آمده‌ای؟
گفتی: از عمق چاه‌های زمزم،
از زیر سنگینی محاصره،
از پشت آن دیوار که جهان
به روی کودکیِ مادر بسته بود.
در سینه‌ام آتشی ست
که پیرمردی در صعده
با نفس‌های سوخته‌اش روشن کرد—
همان که سنگریزه‌ها را
به ما گفت اسمشان موشک است.

تو از تبار آن زنی،
که در شب محاصره
نان را میان چادرش پنهان کرد
تا بوی گرسنگی به آسمان نرسد.

مگر نمی‌بینم‌ات در کوه‌های صبیر،
که هر شب سنگریزه‌ها را
به نام موشک صدا می‌زنی؟

تو از تبار سرزمین بلقیس،
از تبار دست‌هایی که در محاصره
فولاد را به حنجره‌ی آسمان گره زدند.

ای سهیل!
وقتی از زمین جدا می‌شوی،
سنگ‌های صعده برایت دعا می‌کنند.
ای سهیل!
وقتی از ابرها می‌گذری،
فرشتگان، بال‌هایشان را جمع می‌کنند—
نه از هیبت،
که مبادا غباری
بر آیینه‌ی نور تو بنشیند.

آن زن،
که موهایش در بمباران سوخت،
شب‌ها روسری کهنه‌اش را
گره می‌زند به باد
و می‌گوید:
«ای سهیل بیدار،
ای مردمک باز آسمان،
تو خواب لشکر دشمن را
به خواب کودکی من گره بزن.»

تو آمدی تا دشمن بداند
صلح این دیار
از جنس شمشیر است،
نه از جنس التماس—
صلحی که مادران
از لای انگشتان پسران شهیدشان
صدايش می‌کنند.

ای سهیل!
تو از کدامین سوره برآمده‌ای؟
از آیه‌الکرسی،
که عرش را به سقف‌های بی‌پناه پیوند زد؟
یا از قل هوالله،
که احدیت را
در وحدت دو زانو زدن‌های یک جمعیت معنا کرد؟

وقتی در آسمان می‌درخشی،
کودکان حدیده
با انگشت‌های گچی‌شان
برای ات لالایی می‌خوانند.
ای سهیل!
تو قاصد صلحی،
اما پیامت را
با زبان باروت می‌نویسی—
نه برای سوزاندن،
که برای روشن ماندن
چشمان پسری
که فردا صبح
باید پدرش را زنده ببیند.

ای سهیل!
ای از تبار یمن!
هر جا که کودکی
در شب محاصره چشم باز می‌کند،
نام تو روشنی می‌آفریند.

---

و اینک،
در سکوت صبح صادق،
در خلوت مؤذنی
که اذانش را از پشت خمپاره می‌خواند،
شب،
تاریکی را بر گنبد مسجد صنعا می‌کشد.
صحرا،
سکوت را میان دو سنگ صبیر تفسیر می‌کند.
و کودکی،
در حدیده،
با انگشت‌های گچی‌اش
روی دیوار می‌نویسد:
«سهیل»
نعمت طرهانی
1405/02/14

آن‌گاه که تقدیر،
با قلمی زهرآگین نوشته باشد:
«این بار، موج، خنجری شد
و دنا، در آغوش آب، واژه‌ای شد برای شهادت.»

کوه دنا،
آن پیرِ سپیدجامهٔ دیار من،
چون مادری که چشم به راه نشسته،
اشکش جاری شد در رگ‌های زاینده‌رود
تا پیام آورد برای ماهیان:
«کشتی من به سفر رفت
و از سفر بازنخواهد گشت.»

نام تو در دفتر موج‌ها ثبت است،
و شهیدانِ گمنام اقیانوس،
که چشم در چشم افق دوخته‌اند،
در عمق رؤیای تو جاری‌اند.

ای کوه! اشک مریز.
مادرانِ دریا،
با داغی تازه‌تر از تو،
به افق چشم دوخته‌اند.
پسرانشان،
در آغوش ابدیت،
با کشتی‌ای از جنس نور
به استقبال روشنایی رفته‌اند.

تو در آغوش آب، تنها نماندی؛
شهیدانِ بی‌نشانِ اقیانوس،
با زخم‌هایی که بر آب نشاندند،
چون ماهیانی زرین گرداگردت حلقه زدند
تا مبادا تنهایی، تور سنگین شب باشد.

هنوز نامت بر تارک موج می‌رقصد،
هنوز پرچمت در خواب ماهی‌هاست.

ای کوه پولادینِ شناور!
خواب دریا خوشت باد.

که فردا، از اعماق این آب‌های زخمی،
نسلی برمی‌خیزد
که با دستان تهی،
کشتی‌های خیانت را
در کام امواج فرو خواهد کشید.

آن‌گاه، دنا،
آن پیر سپیدپوش،
از بلندای قله‌ها
بر آنان درود خواهد فرستاد.
نعمت طرهانی
1405/02/14

دلم بی‌قرار توست.
ای از زمانه به خلوت‌گاه من وفادارتر...
به جز نفس تو —
نفس دیگر؟
کجا؟

بهارم را نشانِ گل آوردند
نسرینی بر بامم نشاندند
اما این بهار
نه نغمهٔ سحر،
که خلوتِ باغیست
بی‌سایه، بی‌پرنده،
با یک نسرینِ بی‌خبر از باد.

نهانگاه
آنجاست که نخلِ سربریده
آفتاب را در ریشه می‌کارد —
نه آنجا که خنجر می‌رسد،
نه آنجا که جز تنِ بی‌سر نمی‌ماند.

تو آن ریشه‌ای،
نه آن نسرینِ بی‌خبر از باد.

نهانگاه
به آن نفس‌های بر دار
که بر دیوار مانده‌اند
و تاریخ گواهی می‌دهد:
نخل را اگر سربریدند،
ریشه هنوز زنده است.

آن خاک — که یادِ تو
در خونِ رگ‌هایش جاریست —
نشانِ راه است بر دیوارِ چشم.

نگاهت — به هر کوچه، هر باغ
از شکافِ در می‌چکد.
من همان زخمِ گشوده‌ام بر تنِ نخل.

آنجاست که سایه‌ها
پیش از تن‌ها به صبح می‌رسند.
صبحِ بی‌خنجر.
سایه‌ها از دلِ تاریخ می‌رسند —
سربلند، پیش از تن‌.

دلِ تنگِ من
جز نفسِ تو
هیچ طوفانی نمی‌گشاید.
ای که در خونِ پیراهنِ همیشه‌ی من
نفست نقش بست —
مرا در خلوت خود بپذیر —
نه بر بام.

آنجا که آغوش می‌گشاید
بی‌آنکه بدانی —
این خودِ ریشه است که بی‌سر
سر در آغوشِ تو دارد.
نعمت طرهانی
1405/02/14

از استخوانِ سردِ شب، دودی برآمد
و شعله، آن سوارِ سرخ‌موی
بر تختِ ویرانهٔ دل تکیه زد

نه سیمرغی، نه عنقایی، فقط مرغی اسیرِ بند
که خود، به شوقِ رهایی
آشیانِ خویش را آتش زد

چه باک از سوختن، وقتی در این آتش نمی‌گدازی
کز این بی‌رنگ‌شدن، آغازِ پابندی‌ها شود

تو گفتی «بشنو از نی» و من اکنون شعله‌ام، بشنو
که می‌گوید نه دردِ هجر، بل افسانهٔ خرسندی

پر و بالم در این آتش، زبانی روشن است
که می‌خندد به نامی که قفس بود

در این آتش که از غیرت به پروانگی‌ام دادی
گسست آن بند
اما بالِ تنهایی‌ام سوخت

خوشا این سوز، خوشا این ساز، خوشا معمار در دوزخ
که بنا کرد از گدازِ خویش، این طاقِ بلندِ گفتارا

نیشتر بر رگ این طاق زد شورِ جنونِ شوقم
که از رگ ریخت با خون، رازِ لب‌بستن به آسانی‌ها

چنین گفتند خون‌ها در رگ این شعرِ پورمستان
که ما از فصدِ خاموشی، با خون به آواز رسیدیم

رها شد رازِ لب‌بستن، چو چشمه
و نی هنوز در این گدازه
می‌سوزد و
می‌خواند
نعمت طرهانی
1405/02/14

دگر آن شمعِ سوزانِ شبستانِ تو نیستم
که بسوزد خاموشیِ درگاهت

گر ز بندِ «معشوقِ فلان» رسته‌ام
چون مهِ آزادم
و در بندِ کلاهت نیستم

آن‌که با ناز و عشوه پرسید:
«دوستم داری؟»
دریغا که دگر
اسیرِ زلف و نگاهت نیستم

در پیِ چیست جمالت به درونِ آیینه؟
من همان چهره‌ی محتاجِ نگاهت نیستم
شکستم آینه را، آن سوی پناهت نیستم

در خودم پیچیده‌ام
روییده‌ام از خاکِ خویش
چو پیچکی رها
در مدارِ چشمانت نیستم

لب اگر آلوده‌ی تردید کنی جام مرا
باده‌ام
منتظرِ وسوسه‌ی آهت نیستم

گرچه معشوقِ خودم خوانی تو مرا در هر نفس
من در آغوشِ فریب و اشتباهت نیستم

من تمامِ عشقم
اما نه به آن صورتِ پیش
آن سیه‌چشمِ اسیرِ کژراهت نیستم

موجم و هر موج، آیینه‌شکن بر سنگ راه
من رهایم
آبم و تصویرِ خویشم، در تنگِ نگاهت نیستم
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

به گور اندرون رفتم از شورِ خلوت
نه از بیمِ جان، بل ز غوغای حیرت
زمین سرد بود و نفس در گلو گم—
نه آوای بالا، نه فریادِ مردم
ز خاکش دمیده‌ست لالهٔ خاموش
که بی‌لب، حکایت کند رازِ مدهوش

---
ز هر خشت، آوایِ فروخورده برخاست
خشت آهسته با خویش می‌گفت:
«همان زلفِ پُرتاب و پیچانِ دوشین
که چون سلسله بود در گردن و سینه—
کنون در شکم، مارِ باریکِ گوریست
که پیچد به هر استخوانِ غمگین

نه از آن لب که بوسه‌گاهِ شراب است
نه از آن چشمِ مستِ فتنه و خواب است
کنون این کاسهٔ سر، خامُش و سرد است
لیک روزی در گدازِ عشق، بی‌تاب بود»
---
یکی کاسه‌ای سر می‌گفت با خشت:
«چرا این‌سان تو خامی؟»
مرا گویی که «از چه بیتابی ای خاک؟»
چه پرسی قصهٔ آن لب که خندید؟
منم آن شعلهٔ خاموشِ در باد
که روزی آتشی بودم، کس این را
نپرسید آن زمان، امروز نپرسند
ــ

چو کوزه‌گر از خاکِ ما چرخ گرداند،
لبِ کاسه می‌گوید آرام و مبهوت:
«بر این کاسه، نقشی اگر بازجویی
نه جامِ جم است و نه آوازِ مستی
جهانبین نبود این سرِ پرغرور
که خاک اندر او کرد یکسان ز هستی
اگر نقشِ هستی زدودند از او
چرا این تهی‌ماندگی نیست پستی؟»

---

ای دل، تو نیز این تماشا دمی بین—
که این خاک، هم‌بسترِ شاه و مسکین

نه آن‌که جهان زیرِ فرمانش افتاد
رهید از قدم‌های فردایِ سنگین

بر این گور، هر کس نشسته‌ست امروز،
فردا به زیرِ قدم‌های دیگر نشیند—

بر آن تربت که زائر هم ندیدش
نشسته‌ست کودک بر سبزه‌اش سرمست
پیِ گویی دوان، غافل از آن دم
که زیرِ پایشان، صد سینه بشکست

نسیم از شرق می‌آید، غبار از گور می‌خیزد
غبار آرام می‌نشیند به گُل نیلی، دمی دیگر
که این صف را نه آغاز است و نه پایان.
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

شهر خاموش است
خیابان‌ها به خود پیچیده‌اند
چراغ‌ها بی‌حافظه‌اند و راه‌ها بی‌پایان
شب از شیشه‌های خالی عبور می‌کند، آرام و بی‌صدا

شب گسسته‌دل، رمیده از هر بیگانه را
در خویش می‌کشم،
به آرامیِ این دلِ دیوانه را

تنهاییِ آغوشِ بلورینِ خلوت،
در سکوت
می‌نوازد
با نفس‌هایش دلِ ویرانه را

خویش را در خویشتن پیچیده‌ام،
در خویش گمم
تا نیابم غیر این دل،
این رفیقِ خانه را

من و من،
در آینه‌های بی‌پایانِ سکوت
دو سایه‌ایم که از هم گریخته‌ایم
و در هم فرو افتاده‌ایم

من و من،
بر دیوارهای ترک‌خورده‌ی خویش
هر بار از نو یکدیگر را گم می‌کنیم
و دوباره به هم بازمی‌گردیم

اما چیزی در من،
بیرون از این جدال، می‌کوبد
مثل یک ساعتِ شنی
که زیر خاک نفس می‌کشد

هیچ‌کس
نزدیک‌تر از من به من پیدا نشد
خود شناختم عاقبت،
آن یارِ مستانه را

در بسترِ طریقت-
سالکانِ خلوت‌نشین خفته‌اند
من به لب دارم هنوز
آن جامِ پیمانه را
نعمت طرهانی
1405/02/14

باز هم
در کوچه‌های خفتهٔ تاریخ
چیزی
از دامنِ شب می‌چکد—

از گریبانِ جنون

خون
یا شاید
نامِ دیگرِ جنون

قصّه‌ای دیرین است
که این‌بار
سر برآورده
با تیغی فرسوده
و خنجری بی‌نام
و گلویی
که هنوز
خود را نمی‌شناسد

خونِ فرزند است
و دستِ پدر
هنوز
گرم

و عشق
بر لبهٔ همین شمشیر
می‌لرزد

کودکی از دور می‌آید
با سپیده در نگاهش

و جهان
برای لحظه‌ای
درنگ می‌کند

اما—
پیشبازش می‌رود شمشیر
نه آغوشِ پدر

این همان رازی‌ست
که آیینه‌ها
پنهان می‌کنند:

مرد
در هیئتِ پدر
روبه‌روی خود ایستاده
و حیران—

دست بر شمشیر
دل
در آستانهٔ سقوط

چشم بر مهتاب
و جان
خاموش

این
فقط قصّهٔ رستم نیست—

هر پدر
رستم‌نهاد است
و هر پسر
سهراب‌وش

و آن بازوبند—
آن نشانهٔ دیرفهمِ مهر—
همیشه
دیر می‌رسد

سینهٔ سهراب
با نیزه گشوده شد

آن‌قدر بیدار
که مرگ
شبیه خواب شد

دستِ رستم لرزید
و جهان
ترک برداشت

این لرزه
هنوز
در تکرارِ فرداهاست

در سینهٔ این روایت
نسلی دیگر می‌تپد—

کودکی خواهد آمد
با دریا در رگ‌هایش
و طوفان
در سکوتش

بشنو—

شاید این‌بار
بازوبند
پیش از زخم برسد

تا
هیچ پدری
قربانِ پسر نشود
نعمت طرهانی
1405/02/14

در هیاهو، دل از سینه رمیدهست
آه...
در ...... آینه
لرزشِ... من
پنهان است

بغض، در گرهِ پنجره ماند به دریغ
جز سایه‌ای جامانده ز من کس ندید

سایه‌ها در برزخ آینه‌ها به تماشا آمده‌اند
آینه هم از آهِ بلندم نالان است

سایه‌ام با آینه دشمنی می‌کند
آینه در مه خیس می‌شود و من، گم.

دلِ من بود در آن آینه زندانیِ سکوت
سنگی از هیبتِ یک لحظهٔ بی‌مرز گذشت
آینه بشکست — صدا در تنِ تصویر دوید
سکوت بشکست — دل اما به تماشا برخاست
نه در این تکه، نه آن تکه، نه این ریزهٔ نور

درد اما نفس‌ می‌کشد از رخنهٔ نور
مه هنوز، بی‌صدا، آینه را می‌بوید

باد، گره از نفسِ مه‌آلودِ من نگشود
دلِ من، آینه‌ای سوخته از دودِ تو شد

این دلِ خاموش که در هر شکَنی فریاد است
گمشده در عددِ بیشمارِ خویش
صبح من، باز همان تکهٔ تاریک از اوست
باز هم هیچ کدام، تصویرِ تمامِ من نیست

بر تکه‌های آینه، نفسی از غبارِ تردید نشست
این قاب از هوسِ بازتاب هم تنگ‌تر است

از کدامین درِ این دایره بیرون بروم؟
جز غزل، ردّ نفس‌های تبم باقی نیست
جز سکوت — ای همه فریاد — پناهم بدهید

قصه‌ای بود که در گوش‌ها خاک شد
شکست آیینه، گفتند: افسون بود

آتشم مزن — جان به لبِ پایان است
بنگر این تن، که ز روحِ خودم حیران است

مرزِ دیوانگی‌ام خطّ نازکِ نام تو بود
پاک کردی — و جهانم همه ویران است

سایه‌ام از من رمید و به افق‌ها پیوست
من از خویش، به خود، گریزانم

بس کن ای عقل—دیوانه به دیوان نرود
من در آیینه، جز آیینِ فرو ریختن نیست
هر که از خویش گذر کرد — انسان است
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/19
5

آمدی تا جان من روشن شود در پای تو
گل شکفت و باغ دل شد غرق در آوای تو

ناگهان این تیرگی‌ از خانه بیرون رفت هان
محو گردید از حضور ماه بی‌همتای تو

بوسه‌ای بر لب زدی و رنج ها هموار شد
آتشی افتاد در جان، گرم از یلدای تو

در وصالت غرق گشتم، مست گشتم از شراب
خسته ودرمانده و سرگشته‌ از گرمای تو

قصه‌ی هجران گذشت و فصل وصل آغاز شد
روح شد تازه، چو آهنگ خوش آوای تو

تا که هستم، با تو هستم، تا نبردم سر به خاک
جان من قربان آن چشمان بی‌پروا‌ی تو
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/19
6

چه شب‌ها در هوای کوی جانان
خروش جان من در وادی آن

به دوراز روی آن دلدار شیوا
بگیرد قلب من اندوه هجران

کند یاد چمن، یاد لب جوی
به یاد آن نگار رخ فروزان

به وقت بوسه و آغوش گرمش
زند دل در نوای عشق، باران

به چشم او نظر کردم، چنان شوخ
ز می، بر باد شد عقل پریشان

به دست آن نگار ماه طلعت
فشاندم در رهش گل های ایوان

بگفتا دلبرم ای نیک‌ دلدار
بمان با من تویی آرام جانان

رسیده بانگ نای صدهزاران
که عشق توست نام نیک دوران
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/19
1

ای سپیدار بلند،
آشیان بی‌نشان
ای پناه دسته های ماکیان
ای پریشان خزان

ای که باد خسته را
شاخه هایت می برد
ای که شب را روشنی
داده ای از نور آن

ای تماشای قدیمی،
ای رفیق راه دور
ای که در تو آسمان
می فروزد جاودان

من به سوی تو
پناه آورده‌ام از هر غبار
تا بگویم با تو از
روزی که گم شد اعتبار

ای سپیدار بلند،
سایه‌بان بی‌گزند
در تو می‌مانم اگر
دیو ماند در کمند

ای شکوه زندگی
در هجوم بادها
ای صدای سبز باران
ای نسیم بی زمان

ای که هر صبحی ز تو
نور می ریزد به خاک
ای تماشای پریشان
ای سرور خستگان

ای بلندای امید خسته‌ی
این کوچه‌ها
ای رفیق زخم های بی نشان

ای که در تو ریشه‌ها
می کشاند خاک را
می‌رسد از تو ندای جاودان

ای سپیدار بلند،
سایه‌بان بی‌دریغ

ای که در شب‌های بی‌خوابی،
چراغ بادها
می‌رسد از شانه‌هایت
بی‌صدا، آرام جان

ای که هر برگت
پیام کوچکی از صبر خاک
ای روایت‌های پنهان

ای که در تو رودها،
می خروشند از ازل

می‌رسد از تو نسیمی مهربان

ای سپیدار بلند،
تکیه‌گاهِ خستگان
ای رفیق راه باران
ای صمیمی تر ز هر نور زمان

ای که هر صبحی ز تو
آفتاب تازه‌ای
می‌چکد بر چشم ایوان
با سرور و عطر نان

ای که هر فصل از تو می‌پرسد
مسیر سبز خویش
ای نشانه، ای نشان

ای سپیدار بلند،
آشیان بی‌نشان
ای پناهِ دسته‌ های ماکیان
ای رها در آسمان

ای که هر برگت دعایی
در سکوتِ بادهاست
ای که ذرات تو آغوش
هوای بی هواست

ای تو محراب قدیمی،
ای نماز بی‌کلام
ای ز تو راهی رسیده بی کران،
بی‌مسافر، بی سلام

من به سویت آمدم
تا که در تو گم شود این ما و من
تا بدانی سایه‌ات
قبله‌ شد در روح و جان

ای سپیدار بلند،
آشنایِ بی‌ نشان
در تو می‌ریزد جهان
از شکوه این کیان
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/25
18

ای سپیدار بلند،
آشیان بی‌نشان
ای پناه دسته های ماکیان
ای پریشان در خزان

ای که باد خسته را
شاخه هایت می برند
ای که شب را روشنی
داده ای از برگ‌های بی‌صدا

ای تماشای قدیمی،
ای رفیق راه دور
ای که در تو آسمان
می فروزد جاودان

من به سوی تو
پناه آورده‌ام از هر غبار
تا بگویم با تو از
روزی که گم شد اعتبار

ای سپیدار بلند،
سایه‌بان بی‌گزند
در تو می‌مانم اگر
دیو ماند در کمند

ای شکوه زندگی
در هجوم بادها
ای صدای سبز باران
ای نسیم بی زمان

ای که هر صبحی ز تو
نور می ریزد به خاک
ای تماشای پریشان
ای سرور خستگان

ای بلندای امید خسته‌ی
این کوچه‌ها
ای رفیق زخم پنهان


ای که در تو ریشه‌ها
می کشاند خاک را
می‌رسد از تو جوانه، بی‌امان

ای سپیدار بلند،
سایه‌بان بی‌دریغ

ای که در شب‌های بی‌خوابی،
چراغ بادها
می‌رسد از شانه‌هایت
بی‌صدا، آرام جان

ای که هر برگت
پیام کوچکی از صبر خاک
ای روایت‌های پنهان

ای که در تو رودها،
می خروشند از ازل

می‌رسد از تو نسیمی مهربان

ای سپیدار بلند،
تکیه‌گاهِ خستگان
ای رفیق راه باران
ای صمیمی تر ز هر نور زمان

ای که هر صبحی ز تو
آفتاب تازه‌ای
می‌چکد بر چشم ایوان
با سرور عطر نان

ای که هر فصل از تو می‌پرسد
مسیر سبز خویش
ای نشانه، ای نشان

ای سپیدار بلند،
آشیان بی‌نشان
ای پناهِ دسته‌ های ماکیان
ای رها در آسمان

ای که هر برگت دعایی
در سکوتِ بادهاست
ای که ذرات تو آغوش
هوای بی هواست

ای تو محراب قدیمی،
ای نماز بی‌کلام
ای ز تو راهی رسیده بی کران،
بی‌مسافر، بی سلام

من به سویت آمدم
تا که در تو گم شود این ما و من
تا بدانی سایه‌ات
قبله‌ای شد در تنم

ای سپیدار بلند،
آشنایِ بی‌ نشان
در تو می‌ریزد جهان،